|
سرگذشتیم
سرگذشت از سرگذشت
|
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:23 ] [ محسن ]
[ ]
وبلاگ در حال تغییر قالب و آماده سازی می باشد تا چند روز دیگر اصلاحاتی بر قالبها و فونتها انجام خواهد شد جهت بهتر شدن همیاری با ما لطفاً کمی صبر کنید چنانچه تمایل داشتید در این زمان قسمتهای گذشته سرگذشت را مطالعه فرمائید با عذر خواهی فراوان برچسبها: منتظر فصل سوم و قسمتهای طوفانی سرگذشت باشید, خرداد سرگذشت مبارک [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:3 ] [ محسن ]
[ ]
استاد محمد مجتهد شبستری
1- مخالفت حکومت ما با علوم انسانی، مخالفت فرمان علیه فهم است. علوم انسانی ریشه در افکار و آراء دورۀ روشنگری (Aufklärung) دارد. برچسبها: به ادامه ی مطلب مراجعه کنید, خواهشمندم نظرات را مربوط به موضوع قرار دهید ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:40 ] [ محسن ]
[ ]
سلام به همه ی دوستان خوب و صمیمی و تشکر از حمایت بی سابقه ای که اخیراً شد توسط شما که مرا مصمم و امیدوار تر کرد به نوشتن ادامه ی سرگذشت از همه ی خوانندگان و نظراتی که داده شد بسیار ممنونم. روز معلم را هم به همه ی استادان و معلمان علی الخصوص استادان اندیشیدن مان تبریک عرض می کنم. سرگذشت را از پی می گیریم ابتدا از حاج علی می گویم آنجا که کمی رابطه ام با او تیره می شد زمان پس از ماه رمضان 88 حرف بر سر خیلی مسائل بود و اختلاف نظرها کم کم خودش را نشان می داد ولی با اینحال یک صمیمیت و پیوند قلبی که بینمان بود باعث می شد که حرفهای همدیگر را تحمل کنیم جاج علی خیلی بیشتر از قبل به طور نا محسوس مواظب بود که با دوستانی که داشتم و معترض بودند همدلی نداشته باشم و کمتر ببینمشان فضای سنگینی بود هر روز تشنه ی زدن حرفی یا بیانیه ای از سوی رهبران معترض بودم و فضا اجازه نمی داد مطلع شوم پدرم یکسری دوستان قدیمی و جدید داشت که حالا معترض شده بودند و در مهمانیهایی که بودیم و دور هم جمع شدنها از حوادثی که اتفاق می افتاد حرف می زدند(طبق یک رسم دیرینه ی ایرانی) میانشان هم از جانباز جنگ بود تا کسی که اصلاً انقلاب را قبول نداشت به همین دلیل که دلش نمی خواست ما به عرصه وارد شویم و حرف بزنیم و منحرف شویم، با همه قطع رابطه کرد و فقط به اصطلاح ولایتمدارها مانده بودند و من هم به این خاطر کمتر در مهمانیها و مجالس خانوادگی شرکت می کردم. از طرفی دیگر دوستان خودم هم کمتر جواب اس ام اس یا تماس را به دلیل مسائل امنیتی می دادند اطلاعاتم خیلی کم شده بود و فضا همینطور بسته و بسته تر می شد کم کم فضای سیاسی از ذهن من دور می شد به طور مستمر در حلسات هیئت الرضا و کمیل و صنف شرکت می کردم. تصمیم گرفتم کار خودم را انجام بدهم و فقط به عرفان و عبادت و تهذیب نفس و دعا بپردازم مدرسه ام تمام شده بود و دیپلم را گرفته و تصمیمی برای رفتن به دانشگاه نداشتم(آنهم دانشگاه آزاد سرمایه داری!) برای رفتن به هیئت و همینطور گذراندن وقت کنار محبوب زخم خورده ی قصه ام به سازمان نظام وظیفه محل کار آن زمان حاج علی می رفتم حاج علی همانطور که قبلاً گفتم کارش طوری بود که با مردم و ارباب رجوع سر و کار داشت و به دلیل اینکه همیشه سعی می کرد کار مردم را راه بیندازد و به آنها کمک کند، در اتاقش صفهای طولانی تشکیل می شد. من به آنجا می رفتم و در مقابلش کمی آنطرف تر می نشستم و با دقت نظاره گر می شدم. طبقه های مختلف از ثروتمند ترین آدمها و تحصیل کردگان خارج از کشور می آمدند تا فقیر ترین افراد از پایین ترین و بی سواد ترین ها. اتاق ایثارگران برای فقط تهرانیها نبود و از تمام نقاط ایران هم به آنجا می آمدند برای رفع مشکل و پرسیدن سؤال از حاج علی که به نوعی قطب نظام وظیفه محسوب می شد. پاسخش با صبر زیاد و جا انداختن مطلبی به اقتضای فهم هر فرد بود که اصلاً با هم سازگاری نداشت. خلاصه داستان جالبی و درس مهمی در آن وقت از جامعه شناسی به شکل کامل عملی یاد گرفتم علیرغم ظاهر سازیها اما برخورد حاج علی با افراد مساوی نبود. با یک نفر که جانباز بود و او می شناختش بسیار گرم و صمیمی تر برخورد می کرد. به بچه هایی که در ایام عزاداری سیاهپوش بودند مهربانانه تر برخورد می کرد و موجب شبهه های جدید در ذهن من می شد. مثلاً کسی از همسایه یا رفیق رفیق یکی از میونداران یا اعضا اصلی هیئت بود در شیوه اش کاملاً با فردی که با لباسهای امروزی (بدون توضیح) می آمد، تفاوت می کرد. دیگه اگر کاری برای یکی از بچه هایی که حاج علی نمی شناخت پیش می آمد، خود بزرگان و به اصطلاح پارتی ها تشریف می آوردند.(بارها پیش آمد که سعید حدادیان یا حسین الله کرم و بزرگان دیگر شخصاً برای رفع مشکل بچه ها به آنجا می آمدند) برخوردهای حاج علی با زنان هم کمی بحث برانگیز بود و اعتراضات مداوم مرا به دنبال داشت. خانمی که با حجاب چادر می آمد یا همسر جانباز یا آزاده یا همسر شهیدی بود، حاج علی متفاوتی را میدیدم. به زمین و آسمان می زد برای حل مشکلشان. اما وقتی زنی با حجاب کمتر می آمد، نگاهش متفاوت بود و با اینکه سعی زیادی می کرد کار مردم را راه بیندازد ولی سختگیریهایش بیشتر می شد. بارها از نزدیک شاهد بودم که می گفت: "خانوم حجابت و درست کن و یا روسریتو درست کن" من شاهد خجالت کشیدن برخی خانمها با رنگ پریده یشان بودم. غیر از موارد استثنا زنان را تحقیر می کرد و همیشه در برخوردش می دیدم که از زنان خوشش نمی آمد. اخلاقهای دیگر هم را از او شاهد بودم. مثلاً با موسیقی به طور کلی مخالف بود و گوش نمی داد. هر موقع در رادیو صدای موسیقی می آمد، یا صدا را کم می کرد و یا موج را عوض می کرد. نوار هم فقط قرآن گوش می داد و گاهی هم سخنرانی. بقیه ی مواقع هم رادیو معارف روشن بود. من از ابتدا به این سلیقه هایش احترام می گذاشتم و در حضورش حرفی در دفاع از موسیقی یا اعتراض به شیوه اش نمی کردم و به حقوقش احترام می گذاشتم. وقتی صدای موبایلم هم در می آمد می گفت خاموشش کن آنچه که دعوت می کرد به شادابی و خوش تیپ بودن و حتی ورزش کردن در عمل چیز دیگری بود نه اینکه شاداب یا ظاهرش تمیز نبود بلکه به خودش سخت می گرفت. مثلاً بارها برای دیدن بعضی فیلمها از او خواستم که به سینما بیاید اما می گفت: سینما جای من نیست. به تفریحاتی دیگر هم که برایش مقدور بود نمی آمد. من خوب خیلی دوست داشتم که همراه من بیاید یک بارهم که شده به پارکی برویم من پشت ویلچرش قدم بزنم، تنفسی کنیم. این امکان محیا نمی شد. بر خلاف آنچه که نشان می داد از خودش در عمل و واقعیت آدم بسته ای بود که همین رفاقت یا رابطه را کمی با او سخت می کرد. در آن مقطع از من دعوت کرد که به مشهد برویم با کاروان هیئت نورالآئمه که معروف است به هیئت جانبازان و معلولین.تنها با حاج علی. پذیرفتم مسئول کاروان هم فردی بود به نام امیر حاج علی که همین الآن هم از جانبازان معروف است. برای شناخت بهتر او نزد دوستان، جانبازی است ویلچری که همه می شناسنش در همه ی هیئتهای حاج منصور و حدادیان شرکت می کند و متولی هیئت نور الائمه هست و پستها و مسئولیتهای دولتی و رده بالا در زمانهای مختلف داشت و در دیداری که ره بر با جانبازان قطع نخاع داشتند همین اخیر او هم حضور داشت(در تلویزیون هم وقتی با ره بر مواجه شد به او گفت که من 30 درصد به شما بدهکارم! و ره بر گفته بود: سلام مرا به بچه های هیئت نورالائمه برسانید)، کارهای خیر زیادی در ظاهر انجام میدهد و تلویزیون و مطبوعات بارها با او مصاحبه کرده اند(او هم یکی از اعضای اصلی انصار حزب الله است). کلاً فرد عجیبی است و مسئولان سیاسی که گاهی به هیئت می آمدند(از نمایندگان مجلس تا اعضای شورای شهر) برایش ارادت و احترام خاصی قائل بودند و کاملاً او را می شناختند. او از ابتدا با من مشکل داشت و بارها تذکرات تندی را به من داده بود و من هم مطابعت کرده بودم. در راه چند اتوبوس بودبم من همراه جانبازان بودم در حالی که او با ماشین شخصی اش می آمد. برای جانبازان اتوبوس خاصی وجود داشت و برای جوانان (مجردها) یک اتوبوس و برای خانواده ها هم چند اتوبوس دیگر. من که با جمع جانبازان دوستی خاصی داشتم تنها کسی بودم که به خواستشان همراه آنان در اتوبوس بودم. امیر دستور دادکه به اتوبوس جوانان بروم. من هم که با جوانان آن جو احساس راحتی نداشتم، ولی رفتم که بعدش با خواست جانبازان به آن اتوبوس بازگشتم! در آنجا یک حسینیه بود که دو طبقه داشت که همه مردان یکجا و زنان یک جا می خوابیدند هر شب هیئت برقرار و ابوالفضل بختیاری مداحش بود. معمولاً سعی می کردم در ساعتهای هیئت به حرم بروم. به علت مدیریت خوب!! سرکاروان و عدم نظارت درست او و غیر بهداشتی بودن غذاها به فاصله ی یکی دو شب به صورت خودجوش 40 تا 50 نفر از همسفران کاروان مسمومیت شدید غذایی دچار شیدند. از بچه ی سه چهار ساله تا پیرمرد. آنهم در مشهد و در ایام شلوغ.. من هم از این قاعده مستثنی نبودم و آخرین باری بود تا به همین حالا دچار این حال می شدم. تا حد مرگ که جان نشستن هم نداشتم دچار مسمومیت شدم.(اگر به صورت اتفاقی یکی از برادرانم با یک کاروان دیگر به مشهد نمی رسید و مرا به دکتر نمی برد معلوم نبود چه می شد!). حاج علی هم نمی توانست کاری بکند جالب اینکه دکتری را هم که برای جانبازان همراه آورده بودند هم نیاوردند و همه با پول جیب در درمانگاه ویزیت شدند و جالب تر اینکه هزینه ای که گرفتند هم (پنجاه هزارتومان) بود که در نوع خودش بی سابقه بود(صرفاً جهت خنده)// کم کم محرم 88 از راه می رسید.. صبحها صنف بود و شبها هیئت الرضا. هیئت جدیدی هم که می رفتم و حسین سازور مداحش بود "موج الحسین" نام داشت نامی که حاج منصور برایش انتخاب کرده بود. شور و سینه زنی با حالی داشت که من بعد هیئت الرضا به آنجا می رفتم. یادم هست آن سال اواخر دهه ی محرم حاج منصور یک شب هم به موج الحسین آمد. او همیشه روزهای محرم که به انتها نزدک می شود دیگر روضه ای از امام حسین و اینها کم می خواند و روضه ی پیامبران را که جاهایی گریز به امام حسین هست و شباهت دارد می خواند مثلاً وقتی از هاجر و اسماعیل با از حضرت یحیی می خواند، دیگر لازم نبود از کربلا بخواند. همین الآن هم در محرمها اینطور است../ از همان ابتدا مشخص بود قرار است در عاشورا اتفاقاتی بیفتد. صبح عاشورای 88 من همراه حاج علی به صنف رفته بودم و شاهد حرفهایی جدید از حاج منصور بودم. یادم هست زیاد روضه نخواند و کم کم حس کرده بود که قرار است چه اتفاقاتی بیفتد شروع به صحبت کرد و با خشم از معترضین و توهینها و فحاشی به آنها از همه ی مردم خواست که در خیابانها تا شب حضور داشته باشند و از اسلام و انقلاب و پرچم امام حسین حفاظت کنند. یادم هست یکی از سخنانش را که به ناچار باید بگویم این بود که می گفت: به پرچم هایتان به جای چوب میله ی آهنی بزنید که اگه نیاز شد به سر اینا بکوبید.. بعد از آنجا هم به مسجد ارک رفتیم و حرفهای مشابهی گفتند. وقتی مراسم تمام شد با حاج علی خارج شدیم و سوار بر ماشین به شهر پر آشوب حرکت کردیم. طبق معمول مشغول بحث با او می گفتم که من این وضعیت را قبول ندارم و چه خبره و چرا اینقدر مأموران امنیتی هستند؟ وقتی از خیابان فلسطین گذشتیم دیگر تراکم و آرایش نظامی مأموران متفاوت تر شد و من پرسیدم چرا اینجا اینجوریه؟ پاسخی نداد برای رفتن به هیئت الرضا از حاج علی جدا شدم در پیاده رو ها مشغول قدم زدن بودم. فریاد "الله اکبر" "الله اکبر" را می شنیدم. کاری نداشتم بیشتر از هر چیزی شرکت در مراسم عصر عاشورایی که مداحش هلالی است برایم مهم بود. ازین رو به سمت آنجا حرکت کردم. جاهایی معترضان را در کنار خود می دیدم. شال سیاهی را بر جلوی دهانم پیچیده بودم و سر و صورتم هم ضخمی بود به همین علت آنها فکر می کردند که من مأمورم. چند بار می خواستند حتی به من حمله کنند. اما مأموران از راه رسیدند و با گازهای اشک آور متفرق می کردند. محکم و استوار بدون توجه به وقایع می گذشتم و قدم بر می داشتم. بعد از هیئت الرضا که آقای هلالی اشاره ای هم به اتفاقات نکرد به سمت خانه حرکت کردم. در راه میدیدم نوجوانانی که سوار بر موتور با جلیقه ی لجنی و پیرهن مشکی باتوم به دست دیگر و قمه به دست دیگر در حرکت بودند به سمت مردم معترض. شهر حسابی شلوغ بود و پر سرو صدا که من با توجه به خستگی و بیخوابی در ماشین هم می خوابیدم و خسته و اندوهگین و حیرت زده به خانه رسیدم. فردایش وقتی در تلویزیون می دیدمنشان می داد که افرادی پرچم آتش می زدند یا از اطرافیان حاج علی می شنیدم که کف و صوت زده اند، نتوانستم سکوت کنم و گفتم من با این حرکت مشکل دارم.. هز کسی در روز عاشورا به بهانه ای غیر از عزای امام حسین بیرون بیاید، محکوم است مراسم نهم دی از راه رسید و چفیه بر دوش در این مراسم شرکت کردم..کیک و ساندیسی در کار نبود شاید برای من همراه خانواده ام که متعجب و خوشحال بودند.. رفتم نه به این دلیل که از گذشته ی خود و حمایتهایی که از معترضین کرده ام پشیمان هستم..نه! آنچه که در افکار من بود این بود که یکسری افراد از سلطنت طلب و منافق آمده اند و به عزاداری عاشورا توهین کرده اند.. باور کنید بحث ره بر و شخص ره بر ابتدا در آن روز اصلاً مطرح نبود.. از طرفی دیگر هم خبر از بیانیه ی رهبر معترضین نداشتم و نمی دانستم که او چه گفته با توجه به صحنه هایی که از صدا و سیما پخش شده بود و با توجه به ذهنیتی که نسبت به مخالفان داشتم حتم داشتم که دوستان معترض و نزدیک به من هم در این راهپیمایی شرکت می کنند که بحث سبز یا غیر سبز مطرح نیست. کاملاً در درون احساس اطمینان می کردم که این یک مراسم سیاسی نیست و نوعی مرز بندی است. با اینحال من که عکس ره بر هنوز بر دیوار اتاقم بود اما در این فضا و با اینچنین ذهنیات که هنوز برای مخالفین و یاران امام احترام قائل بودم با صحنه های جدید و مبهوت کننده مواجه شدم.. یکدفعه از صدای رادیو گوش دادم که صدای سعید حدادیان می آید و شعرهای جالبی می خواند به میدان انقلاب که رسیدم ناگهان شعار "مرگ بر موسوی" شنیدم و شعارهایی که مرگ را برای دوستانم می خواستند که این با آن تصوراتی که داشتم کاملاً ضدیت داشت. یک لحظه شک کردم و بازگشتم به سمت ماشین. بازگشتم و خیلی زود میدان را ترک کردم... به سمت پاساژ مهستان که رفتم صحنه ای عجیب تر از اینها را دیدم عکسی را درست کرده بودند که در آن تمام رهبران مخالفان را در کنار اوباما و نخست وزیر اسرائیل و اینها نشان می داد. برایم خیلی عجیب بود که واقعاً این کارها برای چیست و مگر مخالفان چه می خواهند؟/ در راه عکاسان و خبرنگاران را میدیدم که چه آزادانه خبر تهیه می کنند! بازگشتم و پس از چند مدت که گذشت دیداری با چند تن از دوستانم داشتم فیلمهایی از عاشورا را برای من آوردند که دیدم ماجرا طور دیگری پیش رفته است و آنچه که من در تلویزیون دیده ام چیز دیگری بوده است. در فیلمها دیدم مردم معترض به یاد عاشورای سال 42 بدور از خشونت در خیابان انقلاب در حرکتند و با انگشتشان علامت لا که به تعبیر دکتر شریعتی همان "لا اله الا الله" هست که یکدفعه مأموران با خشونت به سمت آنان حمله ور می شوند و با هر چه دارند بر سر آنها می کوبند. دسته های عزاداری را دیدم که سینه زنان و گریه کنان نوحه می خوانند. همه با هم و در کنار هم حمایت از رهبران مظلومشان می کردند سبک این شعر بیشتر به این می خورد ای اهل حرم میر و علمدار نیامد علمدار نیامد سقای حسین سید و سالار نیامد علمدار نیامد تا شعارهای نهم دی. باز هم پشیمان شدم نه از شرکت در مراسم آن روز با آن فرضیه های فکری پاکی که در من بود بلکه از مورد سوء استفاده قرار گرفتن توسط برگزار کنندگان مراسم.. تصمیم قطعی خودم را گرفتم که در خانه بمانم و به اجتماع نروم.. علیرغم توصیه های زیاد حاج علی و خانواده و افراد دیگر، برای اولین سال به راهپیمایی 22 بهمن نرفتم شروع کردم به خواندن کتابهای علائم آخرالزمان و تکلیف منتظران در عصر ظهور و کتابهای دیگر. گفتم در خانه ماندن و بیرون نرفتن بهتر است از اینکه فریب حرفهای این و آن را بخوری. نه اینوری و نه اونوری بیخیال دنیای اجتماع و سیاست. فقط هیئت و هیئت و هیئت بدون حاشیه.. که بعد ها اتفاقات جدیدی افتاد و فعال با نگاه جدید و دگرگون با قبل وارد اجتماع شدم ممنون که همراه بودید تا قسمتی دیگر و ادامه ی داستان سرگذشت بدرود برچسبها: بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:12 ] [ محسن ]
[ ]
همه ی رنجهایش را بر مرگ پدر می گریست؛ هر روز گویی نخستین روز مزگ وی است. بی تابی های او هر روز بیشتر می شد و ناله هایش دردمند تر؛ زنان انصار بر او جمع شدند و با او می گریستند و او، در شدت درد و اوج ضجه هایی که دل ها را بدرد می آورد و چشمها را به خون می کشاند، از ستمی که کردند شکوه می کرد و حقی را که پایمال کردند به یاد می آورد. غم او دشوار تر از آن بود که کسی بتواند تسلیتش دهد و او را به شکیبایی بخواند. روزها و شب ها این چنین می گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنیمت و فتح؛ و علی، در عزلت سردش ساکت، و فاطمه در اندیشه ی مرگ، انتظار رسیدن مژده ی نجاتی که پدر داده بود. هر روز که می گذشت برای مرگ بی قرار تر می شد، تنها روزنه ای که می تواند از زندگی بگریزد و امیدوار است که با جانی لبریز از شکایت و درد، به پناه پدر پناه برد و در کنار او بیاساید. چه نیازی داشت به پناهی، چنین آرامشی. اما زمان دیر می گذرد. اکنون نود و پنج روز است که پدر مژده ی مرگ داد و مرگ نمی رسد. چرا، امروز دوشنبه سوم جمادی الثانی است، سال یازده هجرت، سال وفات پدر. کودکانش را یکایک بوسید: حسن هفت ساله، حسین شش ساله، زینب پنج ساله، و ام کلثوم سه ساله اینک لحظه وداع با علی (ع) ! چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد ” ام رافع ” بیاید ، وی خدمتکار پیغمبر(ص) بود. از او خواست که – ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او میرود. به ام رافع گفت: پلکهایش را فروبست و چشمهایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او
بود ـ گشود. اما کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟ مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت
مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد. شب خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بیوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهای بیدار و خانه های خفته میشنوند. نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمیآید، از سر گور
فاطمه به خانه خاموش پیغمبر میبرد. ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است
و اما شبم بیخواب، تا آنگاه که خدا خانهای را که تو در آن نشیمن داری، برایم
برگزیند. اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از
خاطر نرفته است. درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمیدانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟
چگونه فاطمه را، اینجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی
است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بیشرمی انتظار
او را میکشد. درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمیتواند
تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار میدهد، برود؟ بماند؟ آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمیگنجید، گویی میخواست به او بگوید که این “ودیعهی عزیز”ی را که به من سپردهای، اکنون به سوی تو بازمیگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آنچه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد. فاطمه اینچنین زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را
در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند
ـ هالهای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب
نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ایمانهای شگفت
زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت میجنگیدند، در توالی
قرون، پرورش مییافت و در زیر تازیانههای بیرحم و خونین خلافتهای جور و حکومتهای
بیداد و غصب، رشد مییافت و همه دلهای مجروح را لبریز میساخت. وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود. وی خود یک “ امام ” است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایدهآل برای
زن، یک “ اسوه ” ، یک شاهد برای هر زنی که میخواهد ” شدن خویش ” را خود انتخاب
کند. نمیدانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند. او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر
نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمانهای بزرگش می نگریست
و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهاییهایش. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز
دیدیم که او را به گونهی دیگر میبیند. از همهی دخترانش تنها به او سخت میگیرد،
از همه تنها به او تکیه میکند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش میگیرد. خواستم از ” بوسوئه ” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در
مجلسی با حضور لویی، از ” مریم ” سخن میگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه
سخنوران عالم درباره مریم داد سخن دادهاند. اما مجموعه گفتهها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندیهای همه در
طول این قرنهای بسیار، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را
بازگویند که: “مریم (س)، مادر عیسی (ع) است “. خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهی بزرگ است. مرحوم دکتر علی شریعتی [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 3:43 ] [ محسن ]
[ ]
سلام به همه ی دوستان عزیز اولین نگاشته ی سرگذشت در سال را شروع می کنم.. عذر خواهی می کنم از اینکه مدتی شما را منتظر گذاشتم امیدوارم با کمک خداوند بتوانم حرفهایم را ادامه دهم و با این کار مسئولیتم انجام شود. مدتی است فیلم قلاده های طلا در سینما ها اکران شده(من در جشنواره این فیلم را دیدم) کارگردان این فیلم آقای ابوالقاسم طالبی هم شب گذشته با حضور در برنامه ی هفت روایتهایی جالب که شنیده بودند با مردم در میان گذاشت.. اما حرفهایش چه در فیلم و چه در بیان، نبود همه ی آنچه را که گذشت... در این قسمت و قسمت بعدی می خواهم نگاه ویژه و بی طرفانه ای را از حوادث پس از انتخابات را با دوستان وطرح کنم. امیدوارم وجه جدیدی از حرفهایش را که نمی گوید و نباید که بگوید خدمت دوستان عرض کنم. امیدوارم آقای ابوالقاسم طالبی هم نوشته هایم را بخواند و با چهار تا کلیپ موبایل و شنیده ی دوستانش فیلم نسازد. رسیدیم به حوادث پس از انتخابات.. جذابیت اخبار آنروزها برای من که از کودکی عاشق بحثهای سیاسی بودم غیر قابل وصف بود.. از تمام دوستانم که می دانستم فعال هستند و به اخبار دسترسی دارند، جویای اوضاع می شدم می پرسیدم از بیانیه ها و اظهار نظرها. آنها هم با احتیاط و ترس از اینکه من گزارش می کنم یا برخورد خصمانه ای دارم، از طرفی هم که دوستی دیرینه ای با من داشتند، با احتیاط و بریده بریده اخبار را به من می دادند. گاهی هم به کافی نت می رفتم و از سایت تابناک و ایسنا اندک خبرهایی که بود را می گرفتم. در مسیر رفتن به هیئتها و مدرسه برای شرکت در امتحانهایی که برای گرفتن دیپلم در شهریور ماه مانده بود و جاهای دیگر با مردم هم کلام می شدم. با دانشجویان و مردم افسرده از حوادث که معمولاً در اتوبوسهای تند رو خیابان ولیعصر و یا در خیابان طالقانی به سمت میدان سپاه (که محل کار حاج علی) بود، هم کلام می شدم. وقتی از کتک زدن توسط مأموران می گفتند، وقتی از زندان ها می گفتند.. پاسخهایی که می دادم برایشان تعجب آور بود.. می گفتم: من این وضعیت را تأیید نمی کنم، من بسیجی نیستم ولی ره بر را دوست دارم. می گفتم این حوادثی که رخ می دهد به دستور ایشان نیست و آقای ... راضی به این حوادث نیست. می گفتم: چرا آقایون نتیجه ی انتخابات رو قبول نکردند و این حوادث پیش آمد.. پاسخهایشان را با دقت گوش می دادم. حرفها را با مونس و بزرگ خودم که حاج علی بود مطرح می کردم و مدام جوابهای مشابه می شنیدم: چرا آمریکا و دشمنان نظام از اینها حمایت می کند و در دعوا خشک و تر با هم می سوزند و در انتخاب همنشین و دوستت دقت کن!، مردم باید آرام شوند و بر روی حرف ره بر، حرف نزنند. او مرا همراه خود به نماز جمعه هم می برد.. و خطیبان وقتی از فتنه حرف می زدند و جوابیه برای منتقدین و کاندیداهای منتقد و مخالف دولت می گفتند، با نگاه کردن و اشاره به من، توجهم را برای گوش دادن جلب می کرد. فضای حیرت انگیزی بر ذهن من حاکم بود. واقعاً نمی دانستم چه باید بکنم و رو به چه کسی و با چه کسی همراه باشم.. یک طرف تلویزیون و برنامه ی دیروز امروز فردا بود، یک طرف حرفهای دوستانم که می شناختمشان و می دانستم به من دروغ نمی گویند و روزنامه ها را هم که در حال بسته شدن بودند، دنبال می کردم. به هیئت می رفتم و یادم هست ماه رمضان 88 شروع می شد خودم را برای شرکت در مراسمهای احیای سحر و مناجات با خدا در مسجد ارک آماده می کردیم. شبهای رفتن به آنجا به همراه حاج علی و بحثهای در راه داخل ماشین یادم می آید شبی ازحاج علی پرسیدم راه حل مشکلات و مسائل دینی امروزی را چگونه می توان از طریق اسلام حل کرد؟ او گفت: کتابهای آقای مطهری را بخوان.. گفتم دکتر شریعتی چطور؟ گفت: اون اسلام شناس نبوده و خیلی اشتباه داشته؛ من کتابهاش را خونده م ولی راه حل درستی توش نیست. ادامه داد:ولی خوبه بخونی بد نیس!! بیا مسائل رو با من مطرح کن و از من سؤال کن تا بهت جواب بدم. سحرها بازار سخنرانیهای کوبنده و آتشین حاج منصور داغ داغ بود.. گاهی در اول مناجاتهاش شعر می خوند و فحاشی به جنبش سبز و دوم خرداد، که دستشون برا مردم رو شده و اینها دشمن خدایند و با این پرچمها و هیئتها مشکل دارند و اگه فلان کاندیدا پیروز می شد همه ی این هیئتها جمع می شد.(خدا شاهده یادم هست در یکی از شعرهایش که با لحن روضه هم بود همه ی این حرفها را گفت) او اولین کسی بود که دو نفر سران مخالف رو در مسجد لعن کرد و تا آن زمان هنوز کسی جرأت این کار رو نداشت. نماز جمعه ی هاشمی(من در آن حضور نداشتم) را هم بارها مورد حمله ی شدید قرار می داد. به علاوه ی اینها در مسجد دکتر شریعتی و سروش را با ذکر نام لعن و تکفیر می کرد و می گفت: خدا لعنت کنه اول اون شریعتی که بعد ادامه دهنده ی قلمش شدن سروش و خاتمی لعنت الله علیهم اجمعین// بدون کوچکترین ترسی تمام حرفها و خط و نشونهایی که حتی روزنامه ها از خوف مردم جرأت گفتنش را نداشتند، می گفت. در میان اهل منبرش هم بیشتر کسانی که در برابر مردم باتوم بدست بودند، حضور داشتند. افرادی هم که تعدادشان کم نبود و کاملاً محسوس بودند، هنگام سخنرانی او یا مشغول به ختم قرآن می شدند و یا مشغول به خواندن نمازهای مستحبی و کارشان به این مسائل نبود و می آمدند و می رفتند. *هنوز هم در این مجالس و محافل، این طیف افراد حضور دارند*. در نماز جمعه ی بیست و یک رمضان به امامت ره بر شرکت کردم که ببینم آقا چه می گوید و آیا فضا را کمی آرام تر می کند.......چیزی ندیدم و نشنیدم جز پاسخ های کوبنده به معترضان و اینکه "من چشم فتنه را در می آورم" شب آنروز حاج منصور می گفت: آقا تو خطبه ها بارها با یاد آوری خطابه های امیرالمؤمنین جواب هاشی را داد! روز قدس که آمد، حاج منصور به همه تکلیف کرد که شرکت کنند. گفت: حتی اگر هیئت آمدن باعث خستگی و نرفتن به راهپیمایی میشود، آن شب را به مسجد نیایید. من که کم کم داشتم به این حرفها معترض می شدم و دیگر آن ذوق و شوق جلو نشستن را نداشتم و با زدن این حرفها پا می شدم و به حیاط مسجد می رفتم، تابع این حرف نشدم و نرفتم. علیرغم توصیه های أکید حاج علی برای حضور در راهپیمایی گفتم: من اصلاً سیاست و این حرفها را قبول ندارم. نه اینوری هستم و نه اونوری.در این رمضان نمی آیم. شما بروید. یادم هست شب بعدش حاج علی می گفت: توفیق بزرگی رو از دست دادی و تکلیف دینی و شرعیت رو انجام ندادی. حاج منصورم با نطق طولانی ای درباره ی برخورد مردم با معترضین که آمده بودند، گفت: بچه ها اومدن گفتن "ریختیم همهشون رو زدیم با هرچی تونستیم". دیگر نمی توانستم تحمل حرفهای مردم را داشته باشم. وقتی که ریش می گذاشتم و شلوار شیش جیب یا پارچه ای می پوشیدم هیئت می رفتم، برچسب بسیجی بودن و مزدور و این ها را همراه داشتم. مردم ایگونه به من نگاه می کردند و این بسیار برایم سخت بود. سیزدهم آبان 88 از راه رسید.. صبح ساعت 10.. به میدان هفت تیر رفتم.. نیروهای انتظامی حضور داشتند و در راه دختران و پسران را میدیدم که با پارچه ها و مچ بند های سبز آمده بودند و شعار می دادند. نگران بودند... وسط میدان ایستادم.. دوستان گذشته ام در هیئت را باتوم بدست میدیدم و آنها متعجب از اینکه چرا من در کنارشان نأیستاده ام؟ کارناوالهایی که از لانه ی جاسوسی می آمدند و با در دست داشتن عکس ره بر و تریبون و باند، در امنیت کامل حرکت می کردند و با شعار مرگ بر منافق و شعارهای مرسوم که همیشه شنیده ایم، در حال عبور از خیابان بودند.. جمعیتی بین صد تا صد و پنجاه نفره. گهگاهی صدای شعارهای معترضین هم که از خیابانهای منتهی به هفت تیر به سمت میدان در حرکت بودند هم شنیده می شد؛ که فوراً مأموران با گاز اشک آور وارد عمل می شدن... همینطور از خیابانهای مختلف فریادهای بلند به گوش می رسید.. وسط میدان هم یک سری مردمان ایستاده بودند و با هم در حال بحث بودند. چند نفر از بسیجیان آشنا به فن کلام هم آمده بودند و گروه های چند نفره حلقه زده بودند و با هم در مورد خواستهای مردم و نیازهای کشور و در کل سیاست بحث می کردند. مشخص بود مردان و زنان کمی مسن و بیشتر متدین، بانوانی با حجاب چادر بودند و مچ بند سبز بر دست مشغول صحبت بودند. این خلاف ادعاهای صدا و سیما را برایم اثبات می کرد و تناقضها را کاملاً می دیدم. وقت نماز که شد اذان دادند و گفتند نماز را در همین خیابان می خوانیم... صفها در آنسوی خیابان تشکیل شد و من نظاره گر بودم. روحانی جوانی که پیش نمازشان بود آمد پشت میکروفن و با چشمانی خیس از اشک گفت: چند نفر از این بچه ها دور بأیستن یه موقع حمله نشه مثه کربلا بشه!!و همه ی نمازگزاران گریه کردند...با خود لحظه ای فکر کردم که این گریز کربلا برای چه بود؟؟ ناگهان با خود گفتم اگر این حرف را در نظر بگیریم او می گوید: امام حسینم و این سربازانم هستند و این برادرا هم که ایستادند و حافظ جان این نمازگزاران هستند در برابر تیر و دشنه ی سربازان لشگر یزید مثل شهدایی هستند که روز عاشورا در کربلا خودشان را در مقابل تیرها قرار دادند و ایستادند که امام و مقتدایشان نماز را به پا دارد؟؟ در راه بازگشت نگاه تحقیرانه ی مرد تاس و شکم گنده ی کت شلواری که تحقیر آمیز به دو تن از دختران جوان را که بر ناخنهاشان لاک سبز زده بودند، دیدم و وقتی با نگاهم به این موضوع اعتراض کردم با خوردن یک باتوم بر کمرم که دردی هم نداشت، پاسخ گرفتم سوار تاکسی شدم به سمت میدان ولی عصر... در راه دیدم/ جوانی را که هم سن و سال من بود و توسط مأموران دوره شده و مشغول بالا رفتن و پایین آمدن باتوم ها بر فرق سرش بود یا آن سو تر جوانی را که پیرهنش پاره شده بود و داشت توسط رفقایش از دست مأموران فرار میکرد و خونهای تازه ای که کف خیابان بود یا باتومی که به سمت گروهی پرتاب می شد.. با مسافران تاکسی مشغول صحبت شدیم برای اولین بار گفتم: وعده ی خداست که این ظلمها ماندنی نیست و نزدیک است روزی که امام زمان بیاید و انتقام این ستمها را بگیرد. مشغول صحبت بودیم و دیدن این صحنه ها.... خانوم جوانی در صندلی عقب ماشین نشسته بود و یک لحظه ای شروع کرد به گرفتن فیلم از این صحنه ها، ناگهان مأموری به سمت ماشین دوید و در را باز کرد و لگدی محکم به پهلوی این دختر کوبید و موبایلش را گرفت. من که نظاره گر این صحنه ی دلخراش بودم یک لحظه یاد روضه هایی که در ایام فاطمیه(همین روزها)شنیده ام و شنیده اید، افتادم.. به خصوص وقتی اشک این دختر را که رد پوتین آن مأمور بر روی مانتو اش حک شده بود، دیدم.. این صحنه مرا تکان داد..............(به مادرمان هم همینطور هتاکی کردند) گریه کردم وقتی به خانه آمدم هم گریه می کردم تا سه چها روز غذا نخوردم و تب کرده بودم....یادم هست شبها کابوس می دیدم و از خواب می پریدم. من حضرت زهرا سلام الله علیها را میان ائمه مخصوص دوست دارم// دیگر حالم مثل قبل نبود.. به اداره ی حاج علی می رفتم و به او التماس می کردم که یه جور بگوید اینها برادران و خواهران مرا کتک نزنند. به مصطفی می گفتم: تو رو خدا نرو تو خیابون برا زدن مردم.. اینها متعجب تماشای وضع و حال من می کردند که چه اتفاقی افتاده و چه بر سر من آمده حاج علی ساعتها وقت می گذاشت که با من حرف بزند.. او هیچوقت یک چیز را به من دیکته نمی کرد و نمی گفت که باید اینگونه باشی اما همیشه القا می کرد که خوبان اینگونه اند و به نظرت اگر اینجور باشه اینا رو نباید کتک زد و من متحیر می شدم و همیشه فضای حرفها را نمی گذاشت که ختم به ره بر شود.. کاملاً به بحث مسلط بود برای همین من محکوم می شدم و یک چیزهایی را در ظاهر قبول می کردم به یک ناراحتی روحی دائمی دچار شده بودم. ناراحتی ای که از قبلی ها برایم سنگین تر بود.. شرکت در کلاس قرآن و کلاس خط هم آرامم نکرد.. با برادرم به زیارت امام رضا(ع) رفتم.. در راه بازگشت از آنجا در قطار از طریق اس ام اس حال یکی از دوستانم را جویا شدم. او از فعالبن راهپیمایی های پس از انتخابات بود.. نامش رحمان بود و مرا خیلی دوست می داشت و همینطور هلالی را. می گفت: نمی دانی محسن جان خیلی زندگیها سخت شده و حال و روزمان خراب.. فلانی تازه آزاد شده و هر روز به من زنگ میزنه و از درد بدنش میگه.. تازه از زندان آزاد شده و چسبیده کنج خونه...از وضعیت بد جسمیش میگه از پاهاش، از کارهایی که تو زندان باهاش کردن.......... من شوکه شده بودم... باورم نمی شد.. سریعاً مطالب را با حاج علی در میان گذاشتم و حاج علی با لبخندی که داشت گفت: دروغ میگن اینا.. گفتم: نه من این دوستم را میشناسم سالهاست سالها باهاش بودم در هیئتها امتحانش کردم بلد نیست دروغ بگه// باور کن... پس از چند بار انکار قسم شدید خورد و گفت: تو بهش بگو بیاد تو پزشکی قانونی، معاینه ی پزشکی بشه و اگه این اثبات شد به امام حسین من تمام اعتبارم و جانبازیم رو میزارم میام وسط و اون مأمور رو پیدا می کنیم . پدرش و در میاریم و می فرستیمش بالای چوبه ی دار... همین را با رحمان در میان گذاشتم و مؤکد ازش خواستم که به آن دوست که من هم دورادور می شناختمش بگوید که این کار را پیگیری کند.. حتی ازش خواستم شمارش رو به من بده.... رحمان در پاسخ به من گفت: محسن حواست هست داری چی میگی؟... تو فکر کردی من اونو بیارم و معاینش کنن و اینا ولش می کنن! عواقب بدتر براش داره...اونا تهدیدش کردن اگه لوشون بده پدرشو در میارن و به ناموسشم رحم نمی کنن..گفت: اینا رو میگم که بدونی محسن که چه خبره و می خوای خودت بیا بریم ملاقاتش.. من وقتی این جوابها رو برا حاج علی می گفتم، می گفت: تو یه تحمت بزرگی میزنی نه به یه نفر به یه نظامی که دریاها خون به پاش ریخته شده از جمله خون دو تا از عموهای تو، خدا ازت نمی گذره، از خدا بترس، اینا دروغ میگن و یه سند هم ندارن، اگه داشتن رو می کردن..(تا دو سال بعد که باهاش رابطه داشتم همیشه تو شوخی و جدی تیکه ی این موضوع را که من نتونستم این جنایت را اثبات کنم به من می انداخت) هیچوقت نشد که بعد از زندان من آن دوست رنج کشیده را ببینم چون من رویم نمی آمد که به واسطه ی این قضیه با توجه به دوستی با او به همراه رحمان به ملاقت و دیدارش بروم....بعد از مدتی هم فهمیدم که از ایران رفته برای همیشه... والسلام............. ممنون که همراه هستید. ماجرا ادامه دارد و این فضای بهت و حیرت را در هفته ی بعدی هم با دوستان ادامه می دهم.. این حرفها واقعی است باور کنید تا هفته ای دیگر بدرود برچسبها: تمام نظرات نمایش داده خواهد شد, لطفاً این صدا را خفه نکنید, ما آمده ایم سخن بگوییم [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 5:47 ] [ محسن ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 14:59 ] [ محسن ]
[ ]
سلام محض استحضار دوستان نکاتی راجع به وبلاگ عرض کنم من چند ماه پیش به پیشنهاد دوستانم تصمیم به زدن این وبلاگ گرفتم و تجربه ای در این کار نداشتم الحمدلله بسیار استقبال خوبی شد و من رو شگفت زده کرد هدف وبلاگ آگاه سازی مردم جامعه نسبت به قشری از جوانان که در کنار ما زندگی می کنند و در جو بسته ی هیئتهای مذهبی و محافل بسیج و محافل دیگر هستند و در جامعه بسیار محجور و مظلوم و آسیب پذیر هستند هدف این است که از جو اداره کننده ی هیئتهای بزرگ و کوچک و شخصیتهای شبیه به هم که در همه ی هیئتها وجوح اشتراکی دارند بگویم و قدری آسیب شناسی کنم و افکاری که متأثر از نگرش اهل منبر و روضه در این جوانان بوجود می آورد را شفاف و با پرهیز از بزرگنمایی، مطرح کنم به عنوان مثال من دیده ام در دانشگاه ها هر کس که ریش می گذارد یا در ایام عزاداری سیاه می پوشد مورد تحقیر قرارگرفته و انگ همراهی با سیستم حاکم موجود را همراه دارد در این بین حتی افرادی اتهام دشمنی با این تشکل بزرگ تاریخی به من وارد کرده اند، اما من به این عزاداریها احترام می گذارم و برای همه ی عزاداران ارزش ویژه ای قائلم سرگذشتیم حرف یک نفر نیست بلکه سخنان قشر جوانی است که هیچ کس حرفشان را نشنیده است وحرف نمی زنند، به زبان من که در هیئتهای مختلف سالها در کنارشان با هم زندگی کرده ایم، گفته می شود. این سرگذشت که بر من رفته را به چند صورت بیان می کنم و کاملاً به خیلی نکات از جمله طاقت تحمل مخاطب اشراف دارم در یک قسمت به اوضاع روانی و عاطفی خودم با یک خودکاوی دقیق می پردازم در یک قسمت به قضاوتها و مشکلات خانواده در آن زمان می پردازم در قسمت دیگر با وسعت دید بیشتر به مدرسه و معلمان و بعد جامعه و بعد در درون خود هیئت که محور اصلی داستان است، مطرح می کنم (بنا و شرط من از روز اول این بود که هیچگاه در مطالب این وبلاگ دروغ نگویم و بزرگ نمایی نکنم) سعی کرده ام که روشها و قوانین قلم داستان نویسی را تا آنجا که توانسته و آموخته ام رعایت کنم و به عنوان مثال مشاهده کرده اید که در اوج طرح و پردازش مطلب، با ظرافت یک قضیه ی جدیدی مطرح کرده و بعد آن مطلب را ادامه می دهم با در نظر گرفتن این نکته که مخاطب گیج و گمراه شود از خیلی اتفاقات و حواث چشم پوشی کرده و فقط آنهایی را که قابل تأمل و بررسی است، مطرح کرده ام و شما اگر به حوادث دقت کنید کاملاً ملموس و اجتماعی است البته لازم می دانم این را هم اضافه کنم که این نوشتن کاملاً بداهه است و بدون کوچکترین چرک نویس و پشتوانه ای بصورت آنی و در همان زمان شروع به نوشتن می کنم.(یک یا دو ساعت قبل از ساعت انتشار مندرج در پایان قسمتها) مقالات و اشعار و روزنوشتهایی را هم که می گذارم با توجه به سلیقه و نیاز مخاطبان و همینطور اتفاقات روزمره است. به همین دلیل متفاوت هستند اما سیر مطالب به طور کلی با هم ارتباط غیر مستقیم دارند. البته نواقص بسیاری وجود دارد بهر حال من آنچه که در نظر می گیرم همه ی وجوه مسائل نیست و فقط با دید خودم مطرح می کنم از این رو بسیار جای نقد و پیشرفت وجود دارد و صمیمانه از دوستان علی الخصوص دوستانی که یک جور از فضای هیئت ها آگاه هستند، خواهش می کنم من را از نظرات خود بهره مند فرمایند. بسیار ممنون یا حق برچسبها: منتظر قسمتهای جدید باشید [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 2:52 ] [ محسن ]
[ ]
باد بهاری وزید، از طرف مرغزار باز به گردون رسید، نالهٔ هر مرغزار سرو شد افراخته، کار چمن ساخته نعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورست سرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار شاخ که با میوههاست، سنگ به پا میخورد بید مگر فارغست، از ستم نابکار شیوهٔ نرگس ببین، نزد بنفشه نشین سوسن رعنا گزین، زرد شقایق ببار خیز و غنیمت شمار، جنبش باد ربیع نالهٔ موزون مرغ، بوی خوش لالهزار هر گل و برگی که هست، یاد خدا میکند بلبل و قمری چه خواند، یاد خداوندگار برگ درختان سبز، پیش خداوند هوش هر ورقش دفتریست، معرفت کردگار وقت بهارست خیز، تا به تماشا رویم تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان طوطی شکرفشان، نقل به مجلس بیار بر طرف کوه و دشت، روز طوافست و گشت وقت بهاران گذشت، گفتهٔ سعدی بیار
برچسبها: کمی صبر کنید دوباره از سرگذشت می نویسم [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 0:25 ] [ محسن ]
[ ]
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت ان چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که بسر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت میکرد که به اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگوی گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیالخیز ازین خانه برو , رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگوسال نو مبارک برچسبها: این وبلاگ تا روز 13 فروردین به روز نمی شود, سال خوبی را برای همه ی دوستان آرزومندم [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 16:36 ] [ محسن ]
[ ]
"حوادث جدید" سلام به همه ی دوستان بار دیگر سرگذشت را از سرمی گیریم بعد از گذشت زمان بسته بودنها و فضاهای خفقان دور و اطرافم. زمان صحبت کردن و حق اظهار نظر به نعمت فضایی که حاج علی ایجاد کرده بود، رسید. او که همیشه شعارش خطاب به من دعوت به شیک پوشی و سؤال پرسیدن و اظهار نظر و تجزیه و تحلیل مباحث بود، فضا را برایم بسیار بیش از گذشته باز کرده بود. من که زمانی شلوار لی پوشیدن و لباس آستین کوتاه و شانه زدن مو را هم بر خودم حرام کرده بودم، وقتی احادیثی که حاج علی از امام صادق (ع) و دیگر ائمه ی معصومین برایم می خواند، از نظافت و جامه ی گرانبهای آن امام، فضای فکری ام عوض می شد. متوجه شدم که این میل به زیبا بودن را در خودم سرکوب کرده ام. بحثهای دیگر هم بود با بچه های هیئت بر سر تند روی های سیاسی خیلی بحث می کرد و همیشه به من می گفت: اینها تندروی می کنند. بارها از گفتن بعضی حرفها از حاج منصور انتقاد می کرد. در مدرسه هم شخصیتم عوض شده بود. بیشتر به حرفهای بچه ها گوش می دادم. خیلی بیشتر از قبل انتقادهایی که معمول است توسط معلمین مطرح می شد را می پذیرفتم. وقتی از گرانی و مشکلات زندگی می گفتند واقعاً قبول می کردم. نزد بچه های مدرسه خیلی محبوب شده بودم و در نظر معلمان همینطور. به همین خاطر خیلی از حرفها را برایم می زدند. اینها را وقتی با حاج علی مطرح می کردم، ممانعت می کرد و می گفت با هر کسی نشست و بر خواست نکن. در جامعه و در فضای هیئتها هم این تأثیرگرفتن وجود داشت. دیگر به هلالی هم انتقاد می کردم.. در جامعه از نشست و برخواست با مردم لذت می بردم. خیلی زود با مردم ارتباط برقرار می کردم. رابطه ام با فامیلها دیگر مثل قبل نبود. به همه احترام می گذاشتم. *نکته ای اینجا بگویم که ابتدا حاج علی با ترویج این دیدگاه که دین را باید از راه تحقیق پیدا کرد و دعوت به این نوع دیدن. به مرور به دلیل استعداد من و آشنایی با دنیای اجتماع از کنترل و حدی که او می خواست خارج شد و به قول یک ضرب المثل معروف!! می خواست در من باران ببارد که سیل آمد.... در بحثهایی که مطرح می شد دیگر به راحتی قانع نمی شدم و به همین خاطر بحثهایمان طول می کشید. در مورد جنگ (دفاع مقدس)، مجاهدین خلق، نهضت آزادی و گروهها و گرایشها از او سؤال می کردم. از دوم خرداد، 18 تیر و اصلاحات مباحثی مطرح می شد. فضای سیاسی سنگین بود(زمان در اواخر سال 87 و قبل از انتخابات بود.) در بحثها تکفیر و لعن به دکتر سروش و افرادی دیگر بیداد می کرد.. هر کسی که حرفی را میزد با فحاشی حاج منصور و پامنبری هایش مواجه می شد. یادم هست روزی در دعای کمیل صحر جمعه از یکی از دوستان حاج علی پرسیدم که آیا نقد و سؤال از مقام معظم رهبری جایز است؟ پاسخ داد ما در جایگاهی نیستیم که این کار را انجام دهیم؛ یکی از بزرگان گفته که حتی به هیئتی نروید که آقا را دعا نمی کنند. گفتم: نه راستش من ندیدم جایی دعا نکنند..
در این بازه ی زمانی به کمک معلم خوبم آقای دهقان که دیگر رابطه ی مان معلم و شاگردی نبود و یک دوستی عمیقی دربین ما بود؛ در آن سال به لطف خدا توانستم در میان ناباوری در دروس سخت کامپیوتر را به صورتی که درسهای دوسال را در یک سال خوانده بودم، با نمره ی بالا قبول شوم و تنها کسی باشم که در آن سال از بچه های مدرسه در خرداد دیپلم گرفت.(جنبه ی تعریف از خود و حمل بر فخر فروشی نباشد) زمان رسید به وقت انتخابات من از کسی حمایت نمی کردم و اصلاً خوشم از بازیهای سیاسی نمی آمد با اینکه سیاست را دوست داشتم و خبرها را دنبال می کردم ولی برایم همه ی کاندیداها محترم.(سبز یا آبی نبودم) ولی مناظره ها و کشمکشهای سیاسی را دقیق دنبال می کردم. گرایشم به آن کاندیدا که بعدها به ناحق پیروز شد، از بقیه بیشتر بود. چون خوشم می آمد وقتی از مهدویت می گفت..! وقتی در هیئتها حضور داشت و در سینه زنی ها بود و فضا طوری بود که باید فقط او را دوست می داشتم! آنچه که در آن طرف با دید بسته ای که داشتم وجود داشت؛بد حجابی بود و دختر و پسر و مذاکره با آمریکا بگذاریم و بگذریم..... انتخابات تمام شد و اعتراضات و گارد ویژه و "روزهای زندگی" شروع شد. فضای پیرامونم بسته بود. نه اینترنت بود و نه ماهواره. روزنامه ها هم که یکی پس از دیگری بسته می شد. مردم هم وقتی مرا در خیابان می دیدند، به جرم ریش داشتن نگاه دیگری به من داشتند. با حاج علی بودم و تنها منبع خبری ام او بود. او هم که................ بر پشت بامها الله اکبر سر داده می شد و خیابانها شلوغ بود و من در خانه 20:30 تماشا می کردم! وقتی به نماز جمعه می رفتیم حاج علی رفیقهایش را که می دید، با لحنی خاص می پرسید: چه خبر؟ می گفتند: هیچی؛ "هیچ خبری نیست همین روزها فتنه رو جمعش می کنیم" و می خندیدند. از طرفی دیگر دوستان دوره ی دبیرستان به من زنگ می زدند و می گفتند: محسن فلانی رو گرفتن، می تونی کاری کنی؟ من هم وعده میدادم که پیگیری می کنم(وعده ی سر خرمن). وقتی اینها رو با حاج علی در میون می ذاشتم می گفت: چیزی نیست، اگر کاری نکرده باشن،آزادشون می کنن. دو نفر از دوستانم که دورادور می شناختم رو گرفتن و بعدها شنیدم که یکیشان پول داده بود و آزاد شده بود و یکیشان هم که نداشت، تا شهریور ماه آزاد نشد. خوب بالأخره اینها تأثیر گذار بود. اما وقتی خبرها را پیکیری می کردم از اخبار صدا و سیما و برنامه های دیروز، امروز، فردا حرفهای دیگری بود. که چرا آمریکا از معترضین حمایت می کنه و چرا مجاهدین خلق حمایت می کنن و اینها اعلام موضع نمی کنند. تنها بلندگویی که داشتم و می شنیدم اینها بود به اضافه ی تریبون سنگی حاج منصور و حرفهای حاج علی. دوست داشتم حرفهای مخالفین رو هم بشنوم. از همکلاسی ها و معلمینم جویا می شدم. آنها هم بسیار محتاطانه حرفهایی می زدند. اما خیلی کوتاه و ناقص. در نماز جمعه ها که با حاج علی می رفتیم خطیبان خط و نشان می کشیدند. من فقط نظاره گر بودم و متحیر. یک بار یادم هست وقتی سربازان ضد شورش در خیابان انقلاب می آمدند، با حاج علی سوار بر ماشین بودیم که حاج علی با شادی مقتدرانه ای گفت: الله اکبر. این امت حزب اللهه. من واکنشی نشان ندادم........... وقتی میدیدم که دوستانم و هم هیئتی هایم در خیابان اند. می گفتم: شما چرا؟ با آنها که صمیمی بودم می گفتم:شنیدم شما مردمو می زنید..در جواب با لحنی بد می گفتن: اینا مردم نیستن!! از کنار همه ی این مسائل می گذشتم از حاج علی می پرسیدم که: حاج علی ته این بازی چیه؟ تموم می شه؟! می گفت:آره بابا نگران نباش. آنطرف تر مردم را خسته و نا امید در صبحهای سه شنبه بعد زیارت عاشورا می دیدم. در خانه وقتی حرفی زده می شد. سعی می کردم حرفی بزنم که همه مرا تأیید کنند... حسی بود که بیش از این نمی توانم شرحش دهم. آنچه که از خیابانها نشانم می دادند، کشف حجاب و زدن بسیجی ها و شعارهای عجیب بود. آنچه که بر روی دیگر می شنیدم از کمترین منابعی که داشتم از طریق اس ام اسها و ملاقات کمی با دوستان قدیمی ام، حرفهای دیگری بود از بیانیه ی خانواده ی شهید همت و باکری و عکس جانبازان در تظاهرات و شهدای مظلوم آن زمان. از طرفی این سؤال برایم مطرح بود که آیا این حوادث مورد تأیید رهبری است؟ حاج علی جواب می داد: نه! خیلی تندروی میشه. موافق این وضعیت نیستند.. اما آقا مصطفی که عضو بسیج بود و در قسمتهای پیش معرفی اش کردم، وقتی بهش گفتم: این کارهای شما مورد تأیید آقای ... هم نیست. گفت من از فرمانده ی پایگاه و او هم از ناحیه و..؛ همین طور تا بالا ردیف می کرد که نظر مستقیم بالاترین شخص نظام در دفاع از انقلاب است و من فرمان گرفته ام!!(البته من نمی پذیرفتم) تنها جایی که فضای سیاسی اصلاً وجود نداشت، در هیئت الرضا بود. آقای هلالی در اون زمان کوچکترین موضع گیری ای نمی کرد و حرف جنجالی نمی زد. اما همه جا در مهمانی ها و در کنار کیوسک روزنامه فروشی تا جاهای دیگر خانواده ام هم موضعی داشتند که مروجش تلویزیون بود و البته با احتیاط و غیر فعال نگاه می کردند. ممنون از اینکه همراه با من بودید. قبل از اینکه مطلب را تمام کنم چند نکته به اختصار در مورد فاز جدید داستان خدمت عزیزان بگویم: اول اینکه من از مطرح کردن این مباحث قصد و غرض سیاسی ندارم و چون احساس می کنم از این منظر هم باید مطرح شود، این وقایع مستند را شرح می دهم. دوم اینکه امیدوارم همراه ما باشید در سال آینده حرفهای نگفته بسیار دارم و مسائلی را موشکافانه مطرح می کنم و حوادث را که هنوز بخش کوچک را خدمت دوستان عرضه کرده ام بیشتر بازگو می کنم. سوم اینکه هدفم را از نوشتن سرگذشت گفته ام و الآن هم می گویم که هدف اصلی هیچ چیز به جز آگاهی از یک فضایی که در جامعه ناشناخته مانده و بر سرش صحبت نشده و دغدغه ی من است چون بسیار مورد هجوم از همه سمت و گرایش قرار گرفته و حقیقتی در آن مدفون است با یک ظرافت و بدور از هرگونه دروغ خدمت دوستان عرض می کنم. امیدوارم صرف این را نپندارید که این سرگذشت یک نفر است و همانطور که از اسم پیداست من خود را نماینده ی قشری خاص می دانم. چهارم هم اینکه به مدد خداوند بزرگ و پیشنهاد دوست خوبم آقا میلاد که طرح زدن این وبلاگ و محتوایش توسط او و با مشورت دوستان دیگر به من داده شد، در آذر ماه امسال آغاز شده و خدا رو شاکرم که بسیار با استقبال شما دوستان بزرگوار نیز مواجه شده است. امیدوارم در سال آینده بتوانم چند قسمت مهم باقی مانده را به نظر مبارک دوستان برسانم. لطفاً ما را با نظرات خود همچنان حمایت فرمایید. در پستهای بعدی اختصاصاً عید را تبریک خواهم گفت اما با اینحال پیشاپیش عیدتان مبارک. بدرود تا سال 91برچسبها: پایین اومدیم دوغ بود, غصه, ی ما دروغ نبود [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 4:57 ] [ محسن ]
[ ]
احمد شاملو [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 15:42 ] [ محسن ]
[ ]
|